رضا غلامی چهارشنبه 14 اسفند 1387 06:51 ب.ظ نظرات ()
صفحه S07 حوادث (جنوبی) ، شماره سریال 17216 ، تاریخ انتشار 871214

رضایی- طبق معمول از دفتر بیرون آمدم و برای تهیه گزارش به سمت دادگاه رفتم.

در این مسیر خانمی آدرسی را از من پرسید، به محض دادن آدرس، شروع به گریه كرد.

دلم را به دریا زدم و از او سوال كردم، آن خانم با گریه چیزهایی از زندگی اش گفت كه برای من ابهام آور بود.

برای این كه او بتواند قصه زندگی اش را راحت بیان كند خود را معرفی كردم، اول مخالفت كرد ولی بعد با اصرار و آوردن دلایلی بالاخره موافقت كرد تا قصه زندگی اش را بیان كند.

وقتی شوهرم در تصادف رانندگی كشته شد، فقط 29 سالم بود و یك بچه داشتم.

خانواده شوهرم خرج مراسم را ندادند چون هیچ اعتقادی به این گونه مراسم نداشتند.

بعد از مراسم خاك سپاری پدر شوهرم قیم بچه ام شد و از آن به بعد ما به سختی زندگی كردیم.

من كه سال ها خانم خانه بودم و شوهرم همه حقوق خود را به من می داد و برایش مهم نبود كه چه طور آن را خرج می كنم، باید هفته ای یك بار لیست خریدها را به خانه پدر شوهرم می بردم و او محاسبه می كرد كه برای هفته بعد چه قدر پول احتیاج داریم.مثلا اگر یك روز قبل میوه خریده بودم، از هزینه هفته بعد پول میوه را كم می كرد، چون میوه داشتیم.

در یك كلام، با ذلت زندگی می كردم. خدا بیامرز شوهرم وضعش بد نبود، اما پدرش دست گذاشت روی تمام اموالش و اول از همه سهم خودش را برداشت. مدام هم در گوش بچه ام می خواند كه مادرتان به زودی شوهر كرده و تو را رها می كند.

در بدترین موقعیت زندگیم بودم، داغ شوهر از یك طرف و مشكلات از طرف دیگر روحیه ام را خراب كرده بود كه او آمد، چشمان آبی اش برق می زد. صاحب خانه مان بود و در تمام این مدت همسرش یار و یاورم بود و از همه جریانات زندگی من خبر داشت.

چون هیچ كدام از اقوام ساكن این شهر نبودند كاملا غریب بودم، زنش برایم مثل خواهر و خودش برادر و پدرم و كم كم شد همه چیزم. وقتی نوبت تمدید قرارداد خانه شد، بدون اضافه كردن حتی یك ریال آن را تمدید كرد اما یك قرارداد صوری تنظیم كرد و بابت آن صد هزار تومان بیشتر از پدر شوهرم می گرفت و همان روز آن را به من می داد.كم كم مشكلات فقدان پدر باعث به وجود آمدن رفتارهای عجیب و غیر قابل فهمی در پسرم شد.او در تمام این مشكلات نقش پدر را بازی می كرد.

حتی برای پسر من و پسر خودش در كلاس فوتبال ثبت نام كرد و آن ها را می برد و می آورد او به تدریج كمبود پدر را برای پسرم جبران كرد و ما هم به شرایط زندگی در فشار مالی عادت كردیم هر چند كمك مالی او هم بی تاثیر نبود.

دستان او می لرزید، به من نگاه كرد و ادامه داد: اگر راستش را بگویم از من متنفر می شوی؟ با تعجب گفتم: چرا؟انگار نه انگار كه ده سال در شهری دیگر زندگی كرده هنوز لهجه ندارد، می گوید: روزی ماشینی را سوار و با راننده آن آشنا شدم. همین آشنایی زمینه گفت و گو و رفت و آمد شد و راننده به او گفت: بدون او قادر به زندگی نیست و نمی تواند خواسته اش را سركوب كند و آن را پنهان نگه دارد و هزار حرف دیگر كه الهه با گریه می گفت و من نفهمیدم. پرسیدم آخرش؟با دست ها صورتش را پوشاند. كلمات، بریده بریده از دهانش بیرون می آمد، با او عقد موقت شدم و با او یك ماه رابطه داشتم.و باز هق هق گریه، انگار داشتم مصیبت نامه ای می نوشتم، او ادامه داد: برایم انگشتر، یك كاسه نبات، یك قواره پارچه، چادر مشكی، چادر نماز و یك جفت كفش آورده بود، می دانی برای زنی كه یك سال محبت ندیده این كارها یعنی چه؟ سر تكان دادم، دست هایم را زیر چانه ام گذاشته بودم و به ضبط صوت نگاه می كردم كه نوار را می چرخاند و می چرخاند.

اشك هایش را پاك كرد اما هنوز دستش را از روی صورتش پایین نیاورده بودكه دوباره اشك از گونه هایش رها شد، گفت: یك هفته هر روز ظهر به دیدنم می آمد. مثل فردی كه انگار هیچ وقت زنی نداشته و این همه سال از نعمت آن محروم بوده است.

بعد از 9 روز دیگر نیامد، منتظر ماندم، اما نیامد.روز دهم طاقت نیاوردم و با او تماس گرفتم و گفتم كجایی؟ گفت: كاردارم. مشكلی پیش آمده نمی توانم بیایم.

دست هایش را گذاشت روی سرش و صورتش را فرو برد بین پاهایش. او فرو ریخته و شكسته بود.

نمی دانم چه قدر گذشت تا سر بلند كرد، انتظار داشت من رفته باشم.

اما من هم چنان چشم دوخته بودم به ضبط كه می چرخید و سكوت را ثبت می كرد. سه هفته گذشت، او به من سر نزد، انگار نه انگار آن یك هفته، جزئی از زندگی ما بود.

یك روز دوباره زنگ زد. می خواست رابطه را ادامه دهد كه با مخالفت من رو به رو شد، التماس كرد و گفت: من بی تو می میرم.

در دلم گفتم بمیر، تا آن موقع هنوز خودم را یك زن پاك می دانستم.من كه گناهی نكرده و مرتكب كار حرامی نشده بودم اما عصر كه پسرم به كلاس فوتبال رفته بود، آمد، چادر سر كردم دیگر مرا نمی خواست. گفت آمد تا حقم را بدهد.

مگر حق هم دارم؟

بله، ما بدون اجرت كار نمی كنیم. پاكتی را به دستم داد. دو بسته پانصد تومانی، صد هزار تومانی داخلش بود و ناگهان با لحنی سرد و گزنده گفت: به دنیای ایدزی ها خوش آمدی و خنده ای زشت سر داد و رفت.

اول باورم نمی شد، بعد از چند آزمایش معلوم شد به این ویروس مبتلا شده ام پسرم را پیش پدر شوهرم گذاشتم و از شهر خودمان به این شهر سفر كردم و حالا می خواهم منزلی اجاره كنم تا در این شهر هر چه زودتر بمیرم تا پسرم شاهد مرگ مادر بدبخت خود نباشد.

او را به مركز مشاوره راهنمایی كردم تا شاید راهی برای او پیدا شود.

منبع : روزنامه خراسان