رضا غلامی شنبه 29 فروردین 1388 06:58 ق.ظ نظرات ()

ریاست ها , آزمونگاه های مردان است .

نهج البلا غه - حكمت441

------------------------------------

در می زنند , می پر سم كیست , می گوید :

- همان بنده ی خدایی كه دیروز مشك آبت را آورد . باز كن , برای بچه هایت غذا آورده ام .

می شناسمش , دیروز درراه خانه دیدمش.كمك كرد مشك آب را تا خانه بیاورم .

دررا باز می كنم , می گویم :

- خدا خیرت بدهد . خدا خودش بین من وعلی قضاوت كند .

دیروز شكایت علی را پیشش كرده بودم شوهرم در یكی از مرزها كشته شده

و حالا من مجبورم برای مردم كار كنم تا شكم بچه هایم را سیر كنم .

مرد با همراهی اش داخل می آید . كیسه ای بردوشش است . می پرسد :

- می خواهم ثوابی كرده باشم . تونان كی پزی تا من بچه ها را سرگرم كنم

یا تو بچه ها را سرگرم می كنی تا من نان بپزم ؟

می گویم كه در نان پختن واردم . قدری خرما و گوشت ازكیسه بیرون می آورد.

و سراغ بچه ها می رود , من آرد را خمیر می كنم , چونه ها راكه می سازم سراغ مرد می روم .

نشسته پیش بچه ها . غذا به دهانشان می گذارد و می گوید :

( علی را حلال كنید كه در حق تان كوتاهی كرده ) می گویم :

- بنده خدا. خمیر آماده است . تنور را آتش كن .

سر تنور می رود . سر به تنور نزدیك می كند و چیزهایی زمزمه می كند .

چونه ها را بر می دارم كه صدای همسایه تكانم می دهد .

- هیچ معلوم است این جا چه خبر است ؟ این كیست اینجا ؟

از راه رسیده وحیرت زده ما را تماشا می كند . برایش از مرد می گویم .

نمی گذارد حرفم تمام شود . می گوید :

- این غریبه . امیرالمومنین علی است كه بر سر تنورت ایستاده!

دست وپایم شل می شوند , هرآسان به سمتش می دوم .

- شرمنده ام یا امیرالمومنین. شرمنده ام .

چهره ی گداخته اش را از دهانه تنور بر می گیرد ورو به من می كند .

- من شر منده ام. شرمنده از كوتاهی ای كه در حق تو شده است .

به همراهی اش می نگرم كه چرا به من چیزی نگفته است . می گوید اجازه نداشته ,

می گوید علی از ناراحتی سر به تنور می برده است .

می گوید . زمزمه علی این بوده :

( بچش عذاب آتش را . سزای كسی كه از حال بیوگان ویتیمان بی خبر بوده همین است... )